تـو مسـافر سكـوتـي به جـز ايـن سفـر نـداري
سفر تـو در تـو بــايــد ، سـفـري دگــر نــداري
توكه تشنه ی خدايي، بـه خــودآ، دمـي كجـايـي
به خـدا ، خدا تـوهسـتي و تـوخـود خبـر نـداري
تو بنفشه ياسمن تو ، همه هر چه در چمـن تـو
چه گلي بگويم آخـر كـه تـو تــازه تــر نــداري
شـب و روز و جسـم و جـاني همـه ی فرشتـگاني
تو كليـد آسـمـانـي ، خبــر اينــقـدَر نــداري ؟
همه از خُم تو مستند ، چه تشنگي است در تو
كه خـود آن شـراب نابـي تـو كه درد سر نداري
تو مقيم كـوچـه ی خـود نشـدي و گـرنه هـستي
تـو سـري بـه خــانه ی خــود نـزدي و گـرنـه داري
« همه آرزويم اما» نه « هـر آن كجا كه باشد»
كـه مـسافـر بهـشتم « تـو سـرسـفـر نـداري؟»
شب قرار ست قرار از كف ما ، در برود
هر كه را شوق طرب نيست به بستر برود
شبنم از كنج لب گل بچكد بر پر صبح
سار برشانه ی سرسبز صنوبر برود
كبك ها قهقهه در كوه و كمر اندازند
نگذارند كسي حوصله اش سر برود
باد را شب بفرستيد درِ خانه ی صبح
قاصدك نيز بدنبال كبوتر برود
دو سه تا برگ شقايق به نسيمي بدهيد
تا سرخاك شهيدان معطّر برود
طاق نصرت بزنند آن دو درختِ در باغ
هركه آمد بسپارند از آن در برود
راستي چشمه هنوز از همه جا بي خبر ست
يك نفر نيست كه از باد سبك تر برود؟
الغرض هر كه بدنبال كسي درچمني
به فراخواني مشتي دل پرپر برود
تشنگان را همه در صبح چمن جمع كنيد
يك گل سرخ قرار ست كه منبر برود
قطعه قطعه پرسیدم شهر مومیایی را
هیچ کس نمی دانست نرخ آشنایی را
ای خدای آدم ها از من و شما بردند
از من آدمیت را از شما خدایی را
این چه ساده پنداری است دشت لاله می بینید
روی دست این مردم کاسه ی گدایی را
قحط مصر ما یوسف! با دو نان نخواهد رفت
خواب دیده ای خیر است خوشه ی طلایی را
فرض می کنیم اصلا روی خاک یک ناکام
لحظه ای بخندانی مادری عزایی را
«بزم محنت» است اینجا «شاهی گدایان» مُرد
آن دو تار را بشکن ول کن این «نوایی» را
یک تفنگ پُر گاهی ؛ یک سرنگ خالی گاه
ما خلاصه می دانیم شیوه ی رهایی را
از سرت روسری امروز اگر افتاد بخند
گیسوانت یله شد در هوس باد بخند
توی این درّه به غیر از من و تو نیست کسی
تا ته شوق برو ذوق کن آزاد بخند
بعد از این مذهب ما مذهب خندیدن هاست
هر که فتوای بجز خنده تو را داد بخند
آی کبکی که به ما قهقهه می آموزی
نفست گرم و روان دست مریزاد بخند
غصه- یادت نرود - هر چه که یادت مانده است
همه را تا ببری یکسره از یاد بخند
خنده گل می کند از لحظه ی دیدار دو ابر
کمتر از ابر نه ای خانه ات آباد بخند
نه این آشفته دنیا بود و نه این امتحان بازی
من و حوا و دور کوثر و تا جاودان بازی
یکی بیچاره برمی داشت آن بار امانت را
اگر من در نمی آوردم آن جا قهرمان بازی
عزیزی گفت خلقت را برایم باز کن گفتم
حبابی چند روزی کرد روی استکان بازی
سپس پرسید انسان چیست گفتم شوخی خلقت
که با آن می کنند انگار اهل آسمان بازی
چه مغرورانه بازی می کنیم اما نمی دانیم
که حتی می خورند اینجا خود بازیگران بازی
اگر پندار اگر گفتار اگر کردار نیکی بود
عوض شد با زبان بازی زبان بازی زبان بازی
تمام گله را گرگان بی احساس بلعیدند
بیا چوپان بس است این قصه ی موسی شبان بازی
چشم دوست عزیز با این که این غزل برمی گرده به حدود پانزده سال پیش میذارمش شنیدن نظر شما و دیگر دوستانی که همیشه آینگی میکنن درباره ی کارای اون سالها کمترین سودی است که برام داره
سرنوشت
نيست در دفتر تاريخ كبود من و تو
گوشه ی روشني از راز وجود من و تو
□
آنشب از بام خدا آينه مي چرخاندند
قرعه را حادثه انداخت به سود من و تو
آسمان حجم صميميت خود را گسترد
پرِ هفتاد مَلَك فرش فرود من و تو
سدره و دفتر و لوح و قلم و كرسي و عرش
هر يكي در فلكي مست سرود من و تو
سجده كردند و نوشتند كه فردوس از ماست
كوثر افتاد به تعظيم ورود من و تو
ناگه از پشت درختان به تملّق ملَكي
دهن آلود به تكريم و درود من و تو
آن همه غلغله در وسوسه اي باطل شد
خاك برآينه ی كشف و شهود من و تو
شايد ابليس از اين عاقبت آگاهي داشت
كه نيالود خودش را به سجود من و تو
بي جهت ناز فروش فلك آباد شديم
حاصل « كن فيكوني » ست وجود من وتو
تا نگوئيم « چرا؟» گندمي آمد به ميان
ورنه آنجا به جوي ، بود و نبود من و تو
الغرض سوخته ی آتش عصيان خوديم
تا به چشم كه رود توده ی دود من و تو
و شعر نوی که خواسته بودین
قو
قو یک پرنده نیست
یک انزوای آبی خیس شناور ست
یک انحنای هندسی ساده ی عجیب
یک ناب یک نجیب
قو یک پرنده نیست
او یک فرشته ست که در امتداد ما
از اتفاق آینه و آب و آفتاب
در نقطه ی تلاقی دریا و آسمان
تشکیل می شود
او
این بی صدا ترین معلم دریایی
وقتی در انزوای خودش ذوب می شود
با صد زبان به من به تو می گوید:
« آرام باش
یک عمر می شود
از موج زاد
در موج زیست
اما به رنگ وحشی اطراف خود نبود»
او یک فرشته ست که در امتداد ما....
اصلا به امتداد خودت فکر کرده ای ؟
بنشین
از خود بپرس
در پشت انتهای تو فرش کدام راه
گسترده ست
در پشت مرگ بال کدامین فرشته را
گسترده اند تا تو قدمناک خود کنی
از خود بپرس
گاهی اگر
یک شاعر سیاه
در انزوای آبی یک قوی پر طلا
پهلو نمی گرفت
در خود نمی نشست
ما را که می سرود
ما را که می شکست
دل من لب که تر می کرد من دریا می آوردم
اگر دیوانگی می خواست یک صحرا می آوردم
چه دنیای قشنگی داشت دین کودکی هایم
خدایم را به قانون خودم دنیا می آوردم
به رفت و آمد نامش دل بی مذهبم خوش بود
اگر امروز می بردم اگر فردا می آوردم
ولی یک روز وهمی سبز پوش از گوشه ای تابید
از آن پس سجده هایم را بر او تنها می آوردم
پیاپی دین به خوردم داد تا بالا برد من را
مرا بالا نبرد آن دین و دین بالا می آوردم
به جای قیل و قال غول جادوی دعا خوان ها
در این بیغوله باید رو به آدم ها می آوردم
چراغ جادویم را روی رود سند بادی کشت
خرافاتی شدم باید علی بابا می آوردم
ولی امروز در دینم چراغ تازه ای دارم
چراغ روشناوندی که کاش آنجا می آوردم
همیشه در گذر آهوان پلنگی هست
کنار کاسه ی خوش مشربان شرنگی هست
برای آن که کمی بلبلی کند گنجشک
همیشه در ته شهر فریب ،رنگی هست
برای سلسله ی شاعران آزادی
کمی هوای رهایی ته سرنگی هست
سر زبان زمین قرص خواب شد خورشید
همیشه بر لب شب قصه ی قشنگی هست
به شکل دست گدایی است برگ های چنار
کنار نام بزرگان همیشه ننگی هست
درشت حک شده بر سر در معابد شرق
که زیر سایه ی زیتون همیشه جنگی هست
درست بر اثر نامه های میمندی
همیشه فتنه ی بوسهل چشم تنگی هست
بلی به رغم نشابوریان که می گریند
همیشه سیمی و رندی و مشت سنگی هست
مجنون تو جان کنار محمل می کند
دل از تو ولی چقدر مشکل می کند
دل کندن اگر که کار آسانی بود
فرهاد به جای بیستون دل می کند
رویا
پشت در ِ آسمان تنی بگذارم
پای به روح فرا منی بگذارم
زیر تماشای عاشقانه ی مهتاب
سر به بیابان دامنی بگذارم
مزرعه ی ماه را درو کنم و صبح
بر سر هر سفره خرمنی بگذارم
از تب تاریک روزها بگریزم
پای به شبهای روشنی بگذارم
بر سر ویرانه های باغ تغزّل
سنگ بنای شکفتنی بگذارم
نسخه ی زیباتری به غیر جدایی
پیش پزشکان لادنی بگذارم
شاخه ی یاسی به جای خنجر افسوس
در پر شال تهمتنی بگذارم
با تو خوشم در زمین و پای به خورشید
والله اگر تا تو با منی بگذارم
چنين كه گوشه ی چشم زمانه پرخون است
چنين كه شش جهت آسمان شفق گون است
زمين به كشتي درخون نشستـه مي ماند
زمان بـه حرمت درهم شكستـه مي ماند
نـه آفتاب ، كـه يك بهت رنگ و رو رفته است
كه پشت كوه نه ،در طشت خون فرورفته است
غروب مي خزد از روي تپه ها خونرنگ
سكوت مي وزد از لاي بـوتـه ها دلتنـگ
سكوت و گاه صداي شكسـتن آهي
صداي ضجه ی لب تشنهاي هر از گاهي
صداي بغض ترك خورده ی زمين است اين
صدا صداي نفـسهاي آخرين است اين
شب سكوت ، شب جـاودانگي در دشـت
شـب بلـوغ شـب عاشـقـان بي برگشت
شبي كه باغ فقط با بهار بيعت كرد
شبي غريب كه تاريخ را دو قسمت كرد
شبي كه گرچه همه مژده ی خطر مي داد
دوباره هدهد پير از خطر ، خبر مي داد :
كه « عشـق مردنِ در وادي طلـب دارد
به ماه خيره شدن هاي نيمه شـب دارد
مرام زندگي عاشقانه حيراني است
هميشه عاقبت عاشقي ، پريشاني است
نشانه رفته زمان و زمين تن من را
شما شبانـه ببـنديـد بارِ رفتن را »
امام قافله سـر در عباي تنهايـي
نگاه گيچ حريفان به هم تماشايي
« چرا دوباره به شام گناه برگرديم
نيـامـديم كه از نيـمه راه بـرگرديم
در ايـن معامله تا جام آخرين بايد
ميان آتش وخون ، عاشقي چنين بايد
اگرچه هرچه دل اينجاست پاك و دريايي است
دلـي كـه تشنـه بـه دريـا زنـد تماشايي است»
□
و صبـح، ميكده سهم خدا پرستان شد
پياله چرخ زد و دور ، دور مستان شد
مقيم ميكـده جـمعي مـسافران الست
شراب و ساقي وهفتادويك پياله ی مست
نياز بر سر دسـتان تشنگـان رقصيد
خدا به هيئت ساقي در آمد و چرخيد
گشود خمره و آتش در آفتاب كشيد
از آسمان به زمين خطّي از شراب كشيد
خطي كشيد و رفيقان يكان يكان رفتند
شراب داد و حريفان به آسمان رفتند
به گرد آينه هفتاد و يك ستاره شدند
شراب وحدتشان داد و يك ستاره شدند
ولي هنوز يكي محو عشوه ی ساقي است
هنوز ساغر هفتادودومين باقي است
ادا نكرده زمين را هنوز دِيني هست
هنوز در صف پروازيان حسيني هست
دوباره ساقي و آن عشوه هاي پنهاني
دوباره چرخي از آن گونه ها كه مي داني
دوباره آينه بازي دوباره خوش مستي
شراب و آتش و عشق و عطش به همدستي
شرابي از گذر سرنوشت رنگين تر
شرابي از بركات بهشت شيرين تر
از آن شراب كه موجي نشان من دادند
قلم به كنجي و دفتر به كنجي افتادند
به خود كه آمدم آن دشت ، دشت ديگر بود
حسين ، بود ولي پيكري كه بيسر بود
**
شراره مي چكد از سقفش اين چه صحرايي است
يك آسمان و دو خورشيد اين چه غوغايي است
كدام زينب غمگين در آسمان نگريست
كه دجله دجله خجالت كنار كوفه گريست
كدام حجله نشين دل به راه اكبر داشت
كه از غريو زمين ، آسمان ترك برداشت
كدام عصمت شش ماهه پشت اعصاراست
كه هفت توي زمان و زمين عزادار است
كدام هيئت بيمار در دعا مي سوخت
كه كربلا همه در سوز ربنا مي سوخت
كدام وسعت دريا كنار رود آمد
كه رود ، تن همه سرگشت و در سجود آمد
فرات را به چه درسي نشاند مولايش
كه آب دارد و خشكيده است لبهايش
مگو فرات به لب تشنگان نگاه نكرد
مگو شنيد و شنيد و شنيد و آه نكرد
فرات آينه ی اشك داغدران است
فرات گريه ی يكريز روزگاران است
فرات كفر نبود از كنار دين مي رفت
كه آبروي زمان بود بر زمين مي رفت
□
زمان گذشت بدين سان و ساربان برگشت
شراب طي شد و ساقي به آسمان برگشت
غروب مي خزد از روي پشته ها خونرگ
سكوت مي وزد از لاي كشته ها دلتنگ
يكي همه سر و سرّ است با سري تنها
يكي گرفته در آغوش ، پيكري تنها
كنار لاله نشسته است آن طرف ياسي
يكي گرفته در آغوش دست عباسي
يكي به صبح، اميدِ دميدني بسته است
يكي دخيل به رگهاي گردني بسته است
نه يك زن است به جا مانده در شبي تنها
هزار قافله درد است و زينبي تنها
شب ست و شب شب شبگردي شباويز است
شب وداع، شب گريه هاي يكريز است
شب آمده است بلاخير و بيكران امشب
ستاره ها عرق شرم آسمان امشب ...
عذر خواهم از دوستانی که این کار رو پیش تر روی وبلاگ دیده اند در یکی از شهر های همجوار خواندمش طالب شدند آدرس اینجا رو دادم تاراحت پیدا کنند
دوگام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد
دو گام مانده به هم لحظهها طلایی شد
فضا پر از هیجان های آشنایی شد
نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم
سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم
زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر
نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد
دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است
رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است
حکایت از شب سردی است خسته در باران
من و تو بی خبر از هم نشسته در باران
که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد
فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد
عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب
دچار حس خیالی شدن شدی آن شب
به کوچه خواند صدای خوش امید، مرا
تو را به کوچه کشید آنچه میکشید مرا
قدم زدم شب آیینه را محل به محل
ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل
برای هدیه ی چشمانمان به یکدیگر
نیافتم غزلی از سکوت زیباتر
من و تو شیفته ی هم دو آشنا در راه
شبیه لیلی و مجنون قصهها در راه
به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد
دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد
به پیچ کوچه رسیدیم شب ، بهاری شد
نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد
نگاه ها پر ناگفتههای کهنه ولی
سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی
دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم
که در حضور تو بالاتر از زمان بودم
به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز
در انتظار تو رنجور سالیان بودم
شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب
اسیر آبی دریای بیکران بودم
دلم لبالب خون بود و خندهام بر لب
چنین به چشم میآمد ولی چنان بودم
از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست
که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟
تو گرم چایی خود بودی و لبم میگفت
که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم
چقدر بیتو در این کوچه سرزنش دیدم
چقدر با همه کوچه مهربان بودم
اگر بدون تو بلبلزبانیام گل کرد
وگر به خاطر برگی ترانهخوان بودم
کنار فرصت تهمینهای اگر رستم
وگر بدون تو در کار هفتخوان بودم
همان حکایت رد گم کنی است قصه ی من
مرا ببخش اگر محو دیگران بودم
به یاد چشم سیاه ستاره ریز تو بود
اگر مسافر شبهای آسمان بودم
چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام
مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام
اگر چه لذت بخشش هزار چندین است
برای بوسه فقط انتقام شیرین است
تو می بری تب سردی که روی بال من است
من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است
کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم
در این قمار که ما هر دو می بریم از هم
اگر به قهر کنار رخ تو مات شویم
وگر به لطف تو مهمان گونه هات شویم
همیشه منطق لب های عاشقان این است
که بوسه های تو بر هر دو گونه شیرین است
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق عجیبی میان ما افتاد
درست روی سر ما فضا شرابی شد
سمند دختر خورشید آفتابی شد
چهارچوب در خانههای ده گل کرد
که از بهار نفسهای ما تناول کرد
هنوز دهکده مست از خم لبالب ما ست
دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ما ست
میشد که گاهی قحط یک جو نان گندم بود
یک خرمن اما بر لب مردم تبسم بود
در آسمانی آه ممتدّی نمیپیچید
زیرا خدا روی زمین همراه مردم بود
مردان مطلق شورشان شب را به هم میریخت
مردان مطلق نامشان حتی تلاطم بود
در نام مستش اول آخر، مولوی یک می
از ابتدا تا انتها خیام ، یک خم بود
پیش از زمین پیش از زمان پیش از صدا حتی
با ما خدای بی زبان گرم تکلم بود
روزی که در قاب خیال آیینه میخواندیم
گفتی گِل آدم دچار ورز چندم بود؟
□
اما زمبن آن سیب سرشاری که میچرخید
رویش نشستم تودهی تاریک کژدم بود
آیا پس از مردن امید بازگشتی هست
فردا اگر دیدیم راه از ابتدا گم بود
فردا اگر دیدیم این دین یک خیال سبز
فردا اگر دیدیم دنیا یک توهّم بود
تو تا هميشة عمر اي مهر ، در آستانة پاييزي
چه حال و روز تب آلودي چه سرنوشت غمانگيزي
چه ابرهاي جگر خون را كه تكه تكه نميباري
چه برگهاي طلاگون را كه سكه سكه نميريزي
تو پا به دام زمستاني تو سر به دامن تابستان
چه سرد و سخت ميآزارند چه گرم و ساده ميآميزي
نه در تو رقص قناريها نه در تو بادهگساريها
در اين كرانه نمي پيچد مگر سكوت شباويزي
چنين كه برگ درختانت طلا شدند و جدا گفتم
چهسود ازآن همهسرسبزي چهسود ازاين همه زرخيزي
دل تو صحن شكايتها ، تن تو رهن جراحتها
هميشه از كه به فريادي هميشه با كه گلاويزي ؟
در كشمكش خاك نيامیخت تنش را
از روح سرشتند گمانم بدنش را
ديوار ترك خورد و به پاى قدمش ريخت
كنعانْ گل و رومْ آينه و چين ختنش را
ديوار مگو، اين دهن حيرت كعبهست
وا مانده چنين هلهله ی آمدنش را
مىآمد و زير قدمش كعبه مىانداخت
- تا عطر تبرّك بزند - پيرهنش را
طاووس بهشتىست كه بايد دو سه روزى
پُر لاله ببيند چمن ياسمنش را
تنهايى از اين بيش كه ديدهست كه دريا
در چاه بگريد غم تنها شدنش را
يا غربت از اين بيش كه خورشيد، شبانه
بر دوش كشد نيمه ی خاموش تنش را
مولاى گل و آينه حيف ست ببيند
در سيطره ی شوم كلاغان چمنش را...
بعد از تو زمین زیر ندامت می سوخت
با زخم تو کوفه در سلامت می سوخت
چاهی که در آن نیاز شب می خواندی
کر بود وگرنه تا قیامت می سوخت
بعد از تو دریچه ی دعا گم شد و رفت
دین در خم و پیچ کوچه ها گم شد و رفت
ای حجم تو نردبان صبح ملکوت
افتادی و آدم از خدا گم شد و رفت
در حوصله ی تنگ زمان نیست علی
تنها گل باغ این جهان نیست علی
ما غرق گناهیم و غلامش یعنی
مولای فقط متقیان نیست علی
شب ، آینه ، جانماز ، شبنم ، محراب
آنگاه نگاه ، ابن ملجم ، محراب
بعد از تو کشیده می نویسم شمشیر
بعد از تو شکسته می نویسم محراب
چه زيباست شب ها شكوفا شدن ها
در آغوشي از صبح و گل واشدن ها
نشستن سر سفره ی نان و شادي
شب افطار كردن سحر پا شدن ها
نسيمي اگـر مـي وزد پيـش پـايـش
پـر از حس رنگيـن گل ها شدن ها
بـه سجاده معرفت سـرسپـردن
شبي مثل هر روز زهرا شدن ها
رها از هياهوي دنيا نشستن
دمي با دل خويش تنها شدن ها
بـه اعماق خود روزني باز كردن
تماشا تماشا تماشا شدن ها
از اين سو ترنم از آن سو تبسم
چه زيبا چه زيباست زيبا شدن ها
دل از تو ولي چقدر مشكل مي كند
دل كندن اگر كه كار آساني بود
فرهاد به جاي بيستون دل مي كند
می روم تا شکوه کوهستان در پناه یک انزوای بزرگ
خسته از روحهای کوچک شهر میگریزم به کوههای بزرگ
بستهام باری از سبکباری تا به سبک خودم شوم جاری
از تب این بزرگراه حقیر تا شب کوچهباغهای بزرگ
مردم کوچههای کوچک ده در کلان شهرها نمیگنجند
شهرتان مال هم شما باشد شهرتان مال هم شمای بزرگ!
شهر اگر جای زندگی میبود دلخوشیها از آن نمیرفتند
عاشقیها در آن نمیمردند عاشقیهای دیرپای بزرگ
زندگی مثل کیش شطرنج است در تکاپوی شاه بعضیها
ما چه بیهوده مهره میبازیم ما چه بیهوده ای خدای بزرگ
سایههای سیاه این سرطان سرد و سنگین نشسته بر سرتان
شهر در مرگ مطلق افتاده ست تن بدزدید از این بلای بزرگ
تا کی این شهر مثل یک دشنام سرنوشت مرا رقم بزند
میگریزم ازین فریب غریب میگریزم ازین ریای بزرگ
بعد از آن موزههای فرداها از ورقهای کهنه میپرسند
از کدامین ستاره آمده بود صاحب این نشان پای بزرگ
مانده از دار و ندارم سرِِ بر دیواری
چه سری، بر سر دیوار خرابی خاری
نه درختی که بر آن لانه کند گنجشکی
نه کلوخی که به رویش بنشیند ساری
نه نگاهی به نمیبینمِِ شاید دوری
نه طنابی به نمیدانمِِ شاید داری
درِ تنهایی متروک مرا باز نکرد
عنکبوتی که برایم بنوازد تاری
سرد و سنگین و سبک بی سر و سامان و سیاه
می کشم بر سر دوشم نه سری سرباری
مثل سی ثانیهی اول حلقآویزیست
همهی عمر قشنگم که تو میپنداری
از خدایم طلب خانه تکانی کردم
ناگهان زلزلهای آمد و ماند آواری
پشت چشمک زن هفتادودوراهی مُردم
پیش سردرگمیام سبز نشد دیواری
مثل یک تکه یخ از روی دلت میگذرند
روزهایی که خدا با تو ندارد کاری
زندگینامه ی من را همه از بر شدهاند
روز دیوانهی شبگرد سحر بیداری
بر مدار خیال من بنشین به تماشای دوستت دارم
تا تو را استوا شوم ببرم دور دنیای دوستت دارم
در کتاب رکوردهای جهان دوستت دارم ِ من آمدهاست
آنقدر گفتمت که در دنیا شدم آقای دوستت دارم
من در ِ گنجه ی دهانم را تا به منظومهی تو باز کنم
پنج گنج نظامی آمده است به تماشای دوستت دارم
دل ِخوش لهجهی من از چینی است فارسی حرف میزنم اما
به توان حروف چینیها از «الف» تا «ی» دوستت دارم
در زمستان بستهی بازار که دهان های باز یخ زده است
هیچ سرمایهای ندارم هیچ غیر گرمای دوستت دارم
هیچ کس مثل تو نمی داند که گناهان من به خاطر توست
صبح محشر که می شود بنویس همه را پای دوستت دارم
این که پابند کوچه ی تو شده است تیر برقی سیاه و لاغر نیست
این منم ، من ، گدای منتظری به تمنای دوستت دارم
اگر از خانهی خودت روزی راه گم کردی آمدی بیرون
من سر کوچهی تو منتظرم با غزلهای دوستت دارم
بی آن که جوان شود کهنسال شده است
آن دف که طنین زندگی در تن داشت
از دست غم زمانه غربال شده است
