تبليغاتX
دو گام مانده به هم
موذن اذان نگو از این بگو خدا همین جاست

تـو مسـافر سكـوتـي به جـز ايـن سفـر نـداري

سفر تـو در تـو بــايــد ، سـفـري دگــر نــداري

 

توكه تشنه ی خدايي، بـه خــودآ، دمـي كجـايـي

به خـدا ، خدا تـوهسـتي و تـوخـود خبـر نـداري

 

تو بنفشه ياسمن  تو ، همه هر چه در چمـن  تـو

چه گلي بگويم آخـر كـه تـو تــازه تــر نــداري

 

شـب و روز و جسـم و جـاني همـه ی فرشتـگاني

تو كليـد آسـمـانـي ، خبــر اينــقـدَر نــداري ؟

 

همه از خُم تو مستند ، چه تشنگي است در تو

كه خـود آن شـراب نابـي تـو كه درد سر نداري

 

تو مقيم كـوچـه ی خـود نشـدي و گـرنه هـستي

تـو سـري بـه خــانه ی خــود نـزدي و گـرنـه داري

 

« همه آرزويم اما» نه « هـر آن كجا كه باشد»

كـه مـسافـر بهـشتم « تـو سـرسـفـر نـداري؟»

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط حسن دلبری

شب قرار ست قرار از كف ما ، در برود

هر كه را شوق طرب نيست به بستر برود

 

شبنم از كنج لب گل بچكد بر پر صبح

سار برشانه ی سرسبز صنوبر برود

 

كبك ها قهقهه در كوه و كمر اندازند

نگذارند كسي حوصله اش سر برود

 

باد را شب بفرستيد درِ خانه ی صبح

قاصدك نيز بدنبال كبوتر برود

 

دو سه تا برگ شقايق به نسيمي بدهيد

تا سرخاك شهيدان معطّر برود

 

طاق نصرت بزنند آن دو درختِ در باغ

هركه آمد بسپارند از آن در برود

 

راستي چشمه هنوز از همه جا بي خبر ست

يك نفر نيست كه از باد سبك تر برود؟

 

الغرض هر كه بدنبال كسي درچمني

به فراخواني مشتي دل پرپر برود

 

تشنگان را همه در صبح چمن جمع كنيد

يك گل سرخ قرار ست كه منبر برود

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 توسط حسن دلبری

قطعه قطعه پرسیدم شهر مومیایی را

هیچ کس نمی دانست نرخ آشنایی را

 

ای خدای آدم ها از من و شما بردند

از من آدمیت را از شما خدایی را

 

این چه ساده پنداری است دشت لاله می بینید

روی دست این مردم کاسه ی گدایی را

 

قحط مصر ما یوسف! با دو نان نخواهد رفت

خواب دیده ای خیر است خوشه ی طلایی را

 

فرض می کنیم اصلا روی خاک یک ناکام

لحظه ای بخندانی مادری عزایی را

 

«بزم محنت» است اینجا «شاهی گدایان» مُرد

آن دو تار را بشکن ول کن این «نوایی» را

 

یک تفنگ پُر گاهی ؛ یک سرنگ خالی گاه

ما خلاصه می دانیم شیوه ی رهایی را

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط حسن دلبری

 

از سرت روسری امروز اگر افتاد بخند

گیسوانت یله شد در هوس باد بخند

 

توی این درّه به غیر از من و تو نیست کسی

تا ته شوق برو ذوق کن آزاد بخند

 

بعد از این مذهب ما مذهب خندیدن هاست

هر که فتوای بجز خنده تو را داد بخند

 

آی کبکی که به ما قهقهه می آموزی

نفست گرم و روان دست مریزاد بخند

 

غصه-   یادت نرود  - هر چه که یادت مانده است

همه را تا ببری یکسره از یاد بخند

 

خنده گل می کند از لحظه ی دیدار دو ابر

کمتر از ابر نه ای خانه ات آباد بخند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 توسط حسن دلبری

نه این آشفته دنیا بود و نه این امتحان بازی

من و حوا و دور کوثر و تا جاودان بازی

 

یکی بیچاره برمی داشت آن بار امانت را

اگر من در نمی آوردم آن جا قهرمان بازی

 

عزیزی گفت خلقت را برایم باز کن گفتم

حبابی چند روزی کرد روی استکان بازی

 

سپس پرسید انسان چیست گفتم شوخی خلقت

که با آن می کنند انگار اهل آسمان بازی

 

چه مغرورانه بازی می کنیم اما نمی دانیم

که حتی می خورند اینجا خود بازیگران بازی

 

اگر پندار اگر گفتار اگر کردار نیکی بود

عوض شد با زبان بازی زبان بازی زبان بازی

 

تمام گله را گرگان بی احساس بلعیدند

بیا چوپان بس است این قصه ی موسی شبان بازی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 توسط حسن دلبری

 چشم دوست عزیز با این که این غزل برمی گرده به حدود پانزده سال پیش میذارمش شنیدن نظر شما و دیگر دوستانی که همیشه آینگی میکنن درباره ی کارای اون سالها کمترین سودی است که برام داره


سرنوشت

نيست در دفتر تاريخ كبود من و تو

گوشه ی روشني از راز وجود من و تو

آنشب از بام خدا آينه مي چرخاندند

قرعه را حادثه انداخت به سود من و تو

 

آسمان حجم صميميت خود را گسترد

پرِ هفتاد مَلَك فرش فرود من و تو

 

سدره و دفتر و لوح و قلم و كرسي و عرش

هر يكي در فلكي مست سرود من و تو

 

سجده كردند و نوشتند كه فردوس از ماست

كوثر افتاد به تعظيم ورود من و تو

 

ناگه از پشت درختان به تملّق ملَكي

دهن آلود به تكريم و درود من و تو

 

آن همه غلغله در وسوسه اي باطل شد

خاك برآينه ی كشف و شهود من و تو

 

شايد ابليس از اين عاقبت آگاهي داشت

كه نيالود خودش را به سجود من و تو

 

بي جهت ناز فروش فلك آباد شديم

حاصل « كن فيكوني » ست وجود من وتو

 

تا نگوئيم « چرا؟» گندمي آمد به ميان

ورنه آنجا به جوي ، بود و نبود من و تو

 

الغرض سوخته ی آتش عصيان خوديم

تا به چشم كه رود توده ی دود من و تو

 

 



و شعر نوی که خواسته بودین



قو

قو یک پرنده نیست

یک انزوای آبی خیس شناور ست

یک انحنای هندسی ساده ی عجیب

                              یک ناب یک نجیب

قو یک پرنده نیست

او یک فرشته ست که در امتداد ما

از اتفاق آینه و آب و آفتاب

                  در نقطه ی تلاقی دریا و آسمان

                                          تشکیل می شود

او

 این بی صدا ترین معلم دریایی

وقتی در انزوای خودش ذوب می شود

با صد زبان به من به تو می گوید:

                                     « آرام باش

           یک عمر می شود

                  از موج زاد

                    در موج زیست

                     اما به رنگ وحشی اطراف خود نبود»

 

او یک فرشته ست که در امتداد ما....

 

اصلا به امتداد خودت فکر کرده ای ؟

بنشین

از خود بپرس

در پشت انتهای تو فرش کدام راه

                                  گسترده ست

در پشت مرگ بال کدامین فرشته را

 گسترده اند تا تو قدمناک خود کنی

از خود بپرس

گاهی اگر

یک شاعر سیاه

در انزوای آبی یک قوی پر طلا

         پهلو نمی گرفت

          در خود نمی نشست

              ما را که می سرود

                 ما را که می شکست

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 توسط حسن دلبری

دل من لب که تر می کرد من دریا می آوردم

اگر دیوانگی می خواست یک صحرا می آوردم

 

چه دنیای قشنگی داشت دین کودکی هایم

خدایم را به قانون خودم دنیا می آوردم

 

به رفت و آمد نامش دل بی مذهبم خوش بود

اگر امروز می بردم اگر فردا می آوردم

 

ولی یک روز وهمی سبز پوش از گوشه ای تابید

از آن پس سجده هایم را بر او تنها می آوردم

 

پیاپی دین به خوردم داد تا بالا برد من را

مرا بالا نبرد آن دین و دین بالا می آوردم

 

به جای قیل و قال غول جادوی دعا خوان ها

در این بیغوله باید رو به آدم ها می آوردم

 

چراغ جادویم را روی رود سند بادی کشت

خرافاتی شدم باید علی بابا می آوردم

 

ولی امروز در دینم چراغ تازه ای دارم

چراغ روشناوندی که کاش آنجا می آوردم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390 توسط حسن دلبری
گاه آدم در مقطعی قرار می گیرد که احساس می کند مقطع فلان شعر است حال می خواهد آن شعر را پیش تر روی همین وبلاگ گذاشته باشد یا خیر از دوستانی که شاید این غزل را دیده اند عذرخواهم

همیشه در گذر آهوان پلنگی هست

کنار کاسه ی خوش مشربان شرنگی هست


برای آن که کمی بلبلی کند گنجشک

همیشه در ته شهر فریب ،رنگی هست


برای سلسله ی شاعران آزادی

کمی هوای رهایی ته سرنگی هست


سر زبان زمین قرص خواب شد خورشید

همیشه بر لب شب قصه ی قشنگی هست


به شکل دست گدایی است برگ های چنار

کنار نام بزرگان همیشه ننگی هست


درشت حک شده بر سر در معابد شرق

که زیر سایه ی زیتون همیشه جنگی هست


درست بر اثر نامه های میمندی

همیشه فتنه ی بوسهل چشم تنگی هست


بلی به رغم نشابوریان که می گریند

همیشه سیمی و رندی و مشت سنگی هست

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 توسط حسن دلبری

مجنون تو جان کنار محمل می کند

دل از تو ولی چقدر مشکل می کند

دل کندن اگر که کار آسانی بود

فرهاد به جای بیستون دل می کند

 

رویا

پشت در ِ آسمان تنی بگذارم

پای به روح فرا منی بگذارم

 

زیر تماشای عاشقانه­ ی مهتاب

سر به بیابان دامنی بگذارم

 

مزرعه­ ی ماه را درو کنم و صبح

بر سر هر سفره خرمنی بگذارم

 

از تب تاریک روزها بگریزم

پای به شب­های روشنی بگذارم

 

بر سر ویرانه­ های باغ تغزّل

سنگ بنای شکفتنی بگذارم

 

نسخه­ ی زیباتری به غیر جدایی

پیش پزشکان لادنی بگذارم

 

شاخه­ ی یاسی به جای خنجر افسوس

در پر شال تهمتنی بگذارم

 

با تو خوشم در زمین و پای به خورشید

والله اگر تا تو با منی بگذارم

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 توسط حسن دلبری

چنين كه گوشه­ ی چشم زمانه پرخون است

چنين كه شش جهت آسمان شفق گون است

 

زمين به كشتي درخون نشستـه مي­ ماند

زمان بـه حرمت درهم شكستـه مي­ ماند

 

نـه آفتاب ، كـه يك بهت رنگ و رو رفته است

كه پشت كوه نه ،در طشت خون فرورفته است

 

غروب مي­ خزد از روي تپه­ ها خونرنگ

سكوت مي­ وزد از لاي بـوتـه­ ها دلتنـگ

 

سكوت و گاه صداي شكسـتن آهي

صداي ضجه­ ی لب تشنه‌اي هر از گاهي

 

صداي بغض ترك خورده­ ی زمين است اين

صدا صداي نفـس­هاي آخرين است اين

 

شب سكوت ، شب جـاودانگي در دشـت

شـب بلـوغ شـب عاشـقـان بي­ برگشت

 

شبي كه باغ فقط با بهار بيعت كرد

شبي غريب كه تاريخ را دو قسمت كرد

 

شبي كه گرچه همه مژده­ ی خطر مي­ داد

دوباره هدهد پير از خطر ، خبر مي­ داد :

 

كه « عشـق مردنِ در وادي طلـب دارد

به ماه خيره شدن هاي نيمه شـب دارد

 

مرام زندگي عاشقانه حيراني است

هميشه عاقبت عاشقي ، پريشاني است

 

نشانه رفته زمان و زمين تن من را

شما شبانـه ببـنديـد بارِ رفتن را »

 

امام قافله سـر در عباي تنهايـي

نگاه گيچ حريفان به هم تماشايي

 

« چرا دوباره به شام گناه برگرديم

نيـامـديم كه از نيـمه راه بـرگرديم

 

در ايـن معامله تا جام آخرين بايد

ميان آتش وخون ، عاشقي چنين بايد

 

اگرچه هرچه دل اينجاست پاك و دريايي است

دلـي كـه تشنـه بـه دريـا زنـد تماشايي است»

 

و صبـح،  ميكده سهم خدا پرستان شد

پياله چرخ زد و دور ، دور مستان شد

 

مقيم ميكـده جـمعي مـسافران الست

شراب و ساقي وهفتادويك پياله ­ی مست

 

نياز بر سر دسـتان تشنگـان رقصيد

خدا به هيئت ساقي در آمد و چرخيد

 

گشود خمره و آتش در آفتاب كشيد

از آسمان به زمين خطّي از شراب كشيد

 

خطي كشيد و رفيقان يكان يكان رفتند

شراب داد و حريفان به آسمان رفتند 

 

به گرد آينه هفتاد و يك ستاره شدند

شراب وحدتشان داد و يك ستاره شدند

 

ولي هنوز يكي محو عشوه ­ی ساقي است

هنوز ساغر هفتادودومين باقي است

 

ادا نكرده زمين را هنوز دِيني هست

هنوز در صف پروازيان حسيني هست

 

دوباره ساقي و آن عشوه­ هاي پنهاني

دوباره چرخي از آن گونه­ ها كه مي­ داني

 

دوباره آينه بازي دوباره خوش مستي

شراب و آتش و عشق و عطش به همدستي

 

شرابي از گذر سرنوشت رنگين تر

شرابي از بركات بهشت شيرين تر

 

از آن شراب كه موجي نشان من دادند

قلم به كنجي و دفتر به كنجي افتادند

 

به خود كه آمدم آن دشت ، دشت ديگر بود

حسين ، بود ولي پيكري كه بي­سر بود

 

**

شراره مي­ چكد از سقفش اين چه صحرايي است

يك آسمان و دو خورشيد اين چه غوغايي است

 

كدام زينب غمگين در آسمان نگريست

كه دجله دجله خجالت كنار كوفه گريست

 

كدام حجله نشين دل به راه اكبر داشت

كه از غريو زمين ، آسمان ترك برداشت

 

كدام عصمت شش ماهه پشت اعصاراست

كه هفت توي زمان و زمين عزادار است

 

كدام هيئت بيمار در دعا مي­ سوخت

كه كربلا همه در سوز ربنا مي­ سوخت

 

كدام وسعت دريا كنار رود آمد

كه رود ، تن همه سرگشت و در سجود آمد

 

فرات را به چه درسي نشاند مولايش

كه آب دارد و خشكيده است لبهايش

 

مگو فرات به لب تشنگان نگاه نكرد

مگو شنيد و شنيد و شنيد و آه نكرد

 

فرات آينه­ ی اشك داغدران است

فرات گريه­ ی يكريز روزگاران است

 

فرات كفر نبود از كنار دين مي­ رفت

كه آبروي زمان بود بر زمين مي­ رفت

زمان گذشت بدين سان و ساربان برگشت

شراب طي شد و ساقي به آسمان برگشت

 

غروب مي­ خزد از روي پشته­ ها خونرگ

سكوت مي­ وزد از لاي كشته­ ها  دلتنگ

 

يكي همه سر و سرّ است با سري تنها

يكي گرفته در آغوش ، پيكري تنها

 

كنار لاله نشسته است آن طرف ياسي

يكي گرفته در آغوش دست عباسي

 

يكي به صبح، اميدِ دميدني بسته است

يكي دخيل به رگ­هاي گردني بسته است

 

نه يك زن است به جا مانده در شبي تنها

هزار قافله درد است و زينبي تنها

 

شب ست و شب شب شبگردي شباويز است

شب وداع، شب گريه­ هاي يكريز است

 

شب آمده است بلاخير و بيكران امشب

ستاره­ ها عرق شرم آسمان امشب ...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390 توسط حسن دلبری

 عذر خواهم از دوستانی که این کار رو پیش تر روی وبلاگ دیده اند در یکی از شهر های همجوار خواندمش طالب شدند آدرس اینجا رو دادم تاراحت پیدا کنند

دوگام مانده به هم سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه‌ها طلایی شد

فضا پر از هیجان های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم

سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر

فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد

دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است

رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است

حکایت از شب سردی است خسته در باران

من و تو بی‌ خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد

فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب

دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید، مرا

تو را به کوچه کشید آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل

ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل

برای هدیه ی چشمانمان به یکدیگر

نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفته ی هم دو آشنا در راه

شبیه لیلی و مجنون قصه‌ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد

دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب ، بهاری شد

نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاه ها پر ناگفته‌های کهنه ولی

سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی

دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم

که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز

در انتظار تو رنجور سالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب

اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود و خنده‌ام بر لب

چنین به چشم می‌آمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست

که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی و لبم می‌گفت

که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم

چقدر با همه کوچه مهربان بودم

اگر بدون تو بلبل‌زبانی‌ام گل کرد

وگر به خاطر برگی ترانه‌خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ای اگر رستم

وگر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصه ی من

مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره ‌ریز تو بود

اگر مسافر شبهای آسمان بودم

چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام

مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام

اگر چه لذت بخشش هزار چندین است

برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می بری تب سردی که روی بال من است

من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است

کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم

در این قمار که ما هر دو می بریم از هم

اگر به قهر کنار رخ تو مات شویم

وگر به لطف تو مهمان گونه هات شویم

همیشه منطق لب های عاشقان این است

که بوسه های تو بر هر دو گونه شیرین است

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق عجیبی میان ما افتاد

درست روی سر ما فضا شرابی شد

سمند دختر خورشید آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌های ده گل کرد

که از بهار نفسهای ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ما ست

دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ما ست


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم آذر 1390 توسط حسن دلبری

 

می­شد که گاهی قحط یک جو نان گندم بود

یک خرمن اما بر لب مردم تبسم بود

 

در آسمانی آه ممتدّی نمی­پیچید

زیرا خدا روی زمین همراه مردم بود

 

مردان مطلق شورشان شب را به هم می­ریخت

مردان مطلق نامشان حتی تلاطم بود

 

در نام مستش اول آخر، مولوی یک می

از ابتدا تا انتها خیام ، یک خم بود

 

پیش از زمین پیش از زمان پیش از صدا حتی

با ما خدای بی زبان گرم تکلم بود

 

روزی که در قاب خیال آیینه می­خواندیم

گفتی گِل آدم دچار ورز چندم بود؟

اما زمبن آن سیب سرشاری که می­چرخید

رویش نشستم توده­ی تاریک کژدم بود

 

آیا پس از مردن امید بازگشتی هست

فردا اگر دیدیم راه از ابتدا گم بود

 

فردا اگر دیدیم این دین یک خیال سبز

فردا اگر دیدیم دنیا یک توهّم بود


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390 توسط حسن دلبری

تو تا هميشة عمر اي مهر ، در آستانة پاييزي

چه حال و روز تب آلودي چه سرنوشت غم­انگيزي

 

چه ابرهاي جگر خون را كه تكه تكه نمي­باري

چه برگ­هاي طلاگون را كه سكه سكه نمي­ريزي

 

تو پا به دام زمستاني تو سر به دامن تابستان

چه سرد و سخت مي­آزارند چه گرم و ساده مي­آميزي

 

نه در تو رقص قناري­ها نه در تو باده­گساري­ها

در اين كرانه نمي پيچد مگر سكوت شباويزي

 

چنين كه برگ درختانت طلا شدند و جدا گفتم

چه‌سود ازآن همه‌سرسبزي چه‌سود ازاين همه زرخيزي

 

دل تو صحن شكايت­ها ، تن تو رهن جراحت­ها

هميشه از كه به فريادي هميشه با كه گلاويزي ؟


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم مهر 1390 توسط حسن دلبری

 

 

در كشمكش خاك نيامیخت تنش را

از روح سرشتند گمانم بدنش را


ديوار ترك خورد و به پاى قدمش ريخت

كنعانْ گل و رومْ آينه و چين ختنش را


ديوار مگو، اين دهن حيرت كعبه‏ست

وا مانده چنين هلهله ی آمدنش را


مى‏آمد و زير قدمش كعبه مى‏انداخت

- تا عطر تبرّك بزند - پيرهنش را


طاووس بهشتى‏ست كه بايد دو سه روزى

پُر لاله ببيند چمن ياسمنش را

 
تنهايى از اين بيش كه ديده‏ست كه دريا

در چاه بگريد غم تنها شدنش را


يا غربت از اين بيش كه خورشيد، شبانه

بر دوش كشد نيمه ی خاموش تنش را

 
مولاى گل و آينه حيف ست ببيند

در سيطره ی شوم كلاغان چمنش را...

 

 

بعد از تو زمین زیر ندامت می سوخت

با زخم تو کوفه در سلامت می سوخت

چاهی که در آن نیاز شب می خواندی

کر بود وگرنه تا قیامت می سوخت

 

بعد از تو دریچه ی دعا گم شد و رفت

دین در خم و پیچ کوچه ها گم شد و رفت

ای حجم تو نردبان صبح ملکوت

افتادی و آدم از خدا گم شد و رفت

 

در حوصله ی تنگ زمان نیست علی

تنها گل باغ این جهان نیست علی

ما غرق گناهیم و غلامش یعنی

مولای فقط متقیان نیست علی

 

شب ، آینه ، جانماز ، شبنم ، محراب

آنگاه نگاه ، ابن ملجم ، محراب

بعد از تو کشیده می نویسم شمشیر

بعد از تو شکسته می نویسم محراب

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 توسط حسن دلبری

چه زيباست شب ها شكوفا شدن ها

در آغوشي از صبح و گل واشدن ها 

 

نشستن سر سفره ی نان و شادي

شب افطار كردن سحر پا شدن ها

 

نسيمي اگـر مـي وزد پيـش پـايـش

پـر از حس رنگيـن گل ها شدن ها

 

بـه سجاده معرفت سـرسپـردن

شبي مثل هر روز زهرا شدن ها

 

رها از هياهوي دنيا نشستن

دمي با دل خويش تنها شدن ها

 

بـه اعماق خود روزني باز كردن

تماشا  تماشا  تماشا  شدن ها

 

از اين سو ترنم از آن سو تبسم

چه زيبا چه زيباست زيبا شدن ها


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 توسط حسن دلبری
مجنون تو جان كنار محمل مي كند

دل از تو ولي چقدر مشكل مي كند

دل كندن اگر كه كار آساني بود

فرهاد به جاي بيستون دل مي كند


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1390 توسط حسن دلبری

می روم تا شکوه کوهستان در پناه یک انزوای بزرگ

خسته از روح­های کوچک شهر می­گریزم به کوه­های بزرگ

 

بسته­ام باری از سبکباری تا به سبک خودم شوم جاری

از تب این بزرگراه حقیر تا شب کوچه­باغ­های بزرگ

 

مردم کوچه­های کوچک ده در کلان شهر­ها نمی­گنجند

شهرتان مال هم شما باشد شهرتان مال هم شمای بزرگ!

 

شهر اگر جای زندگی می­بود دلخوشی­ها از آن نمی­رفتند

عاشقی­ها در آن نمی­مردند عاشقی­های دیرپای بزرگ

 

زندگی مثل کیش شطرنج است در تکاپوی شاه بعضی­ها

ما چه بیهوده مهره می­بازیم ما چه بیهوده ای خدای بزرگ

 

سایه­های سیاه این سرطان سرد و سنگین نشسته بر سرتان

شهر در مرگ مطلق افتاده ست تن بدزدید از این بلای بزرگ

 

تا کی این شهر مثل یک دشنام سرنوشت مرا رقم بزند

می­گریزم ازین فریب غریب می­گریزم ازین ریای بزرگ

 

بعد از آن موزه­های فرداها از ورق­های کهنه می­پرسند

از کدامین ستاره آمده بود صاحب این نشان پای بزرگ


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 توسط حسن دلبری

مانده از دار و ندارم سرِِ بر دیواری

چه سری، بر سر دیوار خرابی خاری

نه درختی که بر آن لانه کند گنجشکی

نه کلوخی که به رویش بنشیند ساری

نه نگاهی به نمی­بینمِِ شاید دوری

نه طنابی به نمی­دانمِِ شاید داری

درِ تنهایی متروک مرا باز نکرد

عنکبوتی که برایم بنوازد تاری

سرد و سنگین و سبک بی سر و سامان و سیاه

می کشم بر سر دوشم نه سری سرباری

مثل سی ثانیه­ی اول حلق­آویزی­ست

همه­ی عمر قشنگم که تو می­پنداری

از خدایم طلب خانه تکانی کردم

ناگهان زلزله­ای آمد و ماند آواری

پشت چشمک زن هفتادودوراهی مُردم

پیش سردرگمی­ام سبز نشد دیواری

مثل یک تکه یخ از روی دلت می­گذرند

روزهایی که خدا با تو ندارد کاری

زندگی­نامه ی من را همه از بر شده­اند

روز دیوانه­ی شبگرد سحر بیداری

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 توسط حسن دلبری

بر مدار خیال من بنشین به تماشای دوستت دارم

تا تو را استوا شوم ببرم دور دنیای دوستت دارم

 

در کتاب رکورد­های جهان دوستت دارم ِ من آمده­است

آنقدر گفتمت که در دنیا شدم آقای دوستت دارم

 

من در ِ گنجه ی دهانم را تا به منظومه­ی تو باز کنم

پنج گنج نظامی آمده است به تماشای دوستت دارم

 

دل ِخوش لهجه­ی من از چینی است فارسی حرف می­زنم اما

به توان حروف چینی­ها از «الف» تا «ی» دوستت دارم

 

در زمستان بسته­ی بازار که دهان های باز یخ زده است

هیچ سرمایه­ای ندارم هیچ غیر گرمای دوستت دارم

 

هیچ کس مثل تو نمی داند که گناهان من به خاطر توست

صبح محشر که می شود بنویس همه را پای دوستت دارم

 

این که پابند کوچه ی تو شده است تیر برقی سیاه و لاغر نیست

این منم ، من ، گدای منتظری به تمنای دوستت دارم

 

اگر از خانه­ی خودت روزی راه گم کردی آمدی بیرون

من سر کوچه­ی تو منتظرم با غزل­های دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 توسط حسن دلبری
حالا قد این کودک دل ،دال شده است

بی آن که جوان شود کهنسال شده است

آن دف که طنین زندگی در تن داشت

از دست غم زمانه غربال شده است


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 توسط حسن دلبری
    

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود